آمدم بنویسم از شنیده هایم... و سکوت چشمانش را شنیدم... آمدم بنویسم از شکست... و شکستم را سال ها پیش باور کرده بودم... آمدم بنویسم از بودن در حیات وحش... و هجوم وحشیانه خاطرات را چشیدم... آمدم بنویسم از کافه مارکوف.... و لطافت احساس مرا حیران کرد... آمدم بنویسم از "خودم"... و چقدر این واژه نا آشناست...
به نام "او"
به من بگو که صدای سکوتم را میشنوی... شاید این احتمال باشد که تو بدانی یا من...
میدانی دلم تنگ شده بود آمدم گشتم و یافتمت... دوباره آن زنگ صدای خاطره ات را که به یکباره دلم را بیقرار
به نام "او"
من دوست داشتم که بخندد ... رفتم
من دوست داشتم که بخندد ... گریستم
من دوست داشتم که بخندد،
من دوست داشتم که بخندی...
من دوست داشتم که بخندید...
من دوست داشتم که بخندیم...
اما